تبليغاتX








.: سلام به شما بازدیدکننده عزیز :.

.: برای برداشته شدن پرده سیاه و مشاهده وبلاگ روی بنر کلیک کنید :.

This Code Edited By : http://rapefars.tk/







بهترين وبلاگ سرگرمي ، تفريحي
تبليغات

پيغام مدير

سلام دوستاي خوبم خوشحال ميشم نظراتتون رو درمورد اين وبلاگ بدونم


lمن فرناز 25 ساله از اراک خوشحال میشم باهاتون آشنا شم

آرشيو دسته اي
لينک به ما
لينک دوستان

داستان طنز
دسته: داستانک(جالب)

             یک داستان

چقدر وحشتناكه كه هيچكس دلش براي من تنگ نشد هيچكس نپرسيد كجايي؟حتي اونايي كه خيلي دم از معرفت مي زدند!!!! ياد حرف همسايه افتادم كه يک بار بهم گفته بود ... به سايه ها دل نبند!...... راست گفت . خيلي از انقلاب دور شديم........ . . . از امام حسين فاصله گرفتيم............ .. . . شهدا رو پشت سر گذاشتيم....... . ... كم كم داريم ميرسيم به ميدون خراسون.....كسي پياده نمي شه؟ دعاي خانم ها : خدايا به من عشق بده تا همسرم را دوست بدارم ؛ صبر بده تا تحملش کنم ؛ اما قدرت نده که مي زنم لهش مي کنم یه ترکه زنشو داشته کتک می زده چند نفر سر می رسند میگند بابا چرا می زنی این بیچاره رو می گه د نمی دونم اگه می دونستم که می کشتمش دنیا رو بد ساختن .. کسی را که دوست داری . تو را دوست نمی دارد .. کسی که تو را دوست دارد . تو دوستش نمی داری .. اما کسی که تو دوستش داری و اوهم تو را دوست دارد به رسم و ایین هرگز به هم نمی رسند و این رنج است کابينه زندگي مشترک: زن=وزير سلب آسايش، شوهر= وزير کار، مادر زن = وزير جنگ، مادر شوهر=وزير اغتشاشات، خواهر زن= جاسوس دو جانبه، خواهر شوهر= وزيراطلاعات و بازرسي، پدر زن = وزير ارشاد، پدر شوهر= رئيس تشخيص مصلح نظام مثبت اندیشی یعنی اینکه اگه یه پرنده روی سرت خرابکاری کرد، بجای اینکه ناراحت بشی خوشحال باشی از این که گاو ها پرواز نمی کنند می دونی فرق موز کوچک به موز بزرگ چیه؟ بی خیال، ولش کن از یه میمون دیگه می پرسم ترکه يه روز سرد زمستون می بينه که يه اسب از دهنش داره بخار در می یادمی ره جلوتر و می گه جل الخالق ! پس اون اسب بخاری که می گن اینه؟؟!! يارو تلويزيون رو روشن ميكنه كانال 1: قرآن. كانال 2: قرآن. كانال 3:قرآن. كانال 4: قرآن. كانال 5: قرآن. پا ميشه تلويزيون رو ميبوسه ميذاره رو طاقچه! غروب بود آفتابگردان به دنبال خورشید می گشت ناگهان ستاره ای چشمک زد آفتابگردان با اخم سرش را به زیر انداخت... گل ها هرگز خيانت نمي كنند فرقي نمي کنه که من اول اومدم يا تو مهم اينه که ... کي تا آخرش مي مونه راه های زیادی برای رسیدن به قله کوه وجود داره. اما از اون بالا همه یه منظره را میبینن... زرد است که لبريز حقايق شده است تلخ است که با درد موافق شده است شاعر نشدي وگرنه مي فهميدي پاييز بهاري است که عاشق شده است زيباترين گل با اولين باد پاييزي پرپر شد، باوفاترين دوست به مرور زمان بي‌وفا شد، اين پرپر شدن از گل نيست و اين بي وفايي از دوست نيست از روزگار است آن کس که مي‌گفت دوستم دارد، عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد، رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي‌رفت، صداي خش‌خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي‌کردم ميگويد: دوستت دارم عشق با روح شقايق زيباست، عشق با حسرت عاشق زيباست، عشق با نبض دقايق زيباست، عشق با زهر حقايق زيباست، عشق با در حسرت ديدار تو بودن زيباست نظم عمومي وجودت را بر هم زدم! بند چشمانت را هزار بار از اشک تر کردم! زنداني‌هاي ديگرت را فراري دادم! عاشق آشوب گر تو اينجاست! مرا به انفرادي قلبت بينداز! مرداب براي به دست آوردن نيلوفر سالها ميخوابه تا آرامش نيلوفر به هم نخوره، پس اگه كسي رو دوست داري، براي داشتنش سالها صبر كن عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين نگذرد فرهاد نيست عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست نفسي که مي تپي اي دل من...يادت نرود اجازه از عشق بگير عاشقان واقعي هيچ گاه نگاه خود را به يكديگر نمي دوزند بلكه با هم به يك جا مي نگرند... هرگاه خداوند تو را به لبه ي پرتگاه هدايت کرد به خدا اطمينان کن.چون يا تو را از پشت خواهد گرفت يا به تو پرواز کردن خواهد آموخت شباهت آقايون با آگهي بازرگاني چيست؟ شما نمي توانيد يک کلمه از حرف هاي آنها را باور کنيد و هيچ چيزي براي زماني بيش از 30 ثانيه دوام نمي آورد اگر کسي مي گويد که براي تو مي ميرد دروغ ميگويد!!! حقيقت را کسي ميگويد که براي تو زندگي مي کند روي تخته سنگي نوشته شده بود: اگرجواني عاشق شد چه کند؟ من هم زير آن نوشتم: بايد صبر کند. براي بار دوم که از آنجا گذر کردم زير نوشته ي من کسي نوشته بود: اگر صبر نداشته باشد چه کند؟ من هم با بي حوصلگي نوشتم: بميرد بهتر است. براي بار سوم که از آنجا عبور مي کردم. انتظار داشتم زير نوشته من نوشته اي باشد. اما زير تخته سنگ جواني را مرده يافتم درعالم دوچيزازهمه زيباتر است: آسمان پرستاره و وجداني آسوده.



رضا تهرانی 2008/9/3   

چقدر شایسته ایم؟
دسته: داستانک(جالب)
پسر کوچکی وارد داروخانه شد، کارتن جوش شیرنی را به سمت تلفن هل داد. بر روی کارتن رفت تا دستش به

دکمه های تلفن برسد و شروع کرد به گرفتن شماره ای هفت رقمی. مسئول دارو خانه متوجه پسر بود و به

مکالماتش گوش داد. پسرک پرسید،" خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن ها را به من بسپارید؟" زن

 پاسخ داد، کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد." پسرک گفت:"خانم، من این کار را نصف قیمتی

که او می گیرد انجام خواهم داد". زن در جوابش گفت که از کار این فرد کاملا راضی است. پسرک بیشتر اصرار

کرد و پیشنهاد داد،" خانم، من پیاده رو و جدول جلوی خانه را هم برایتان جارو می کنم، در این صورت شما در

یکشنبه زیباترین چمن را در کل شهر خواهید داشت." مجددا زنان پاسخش منفی بود". پسرک در حالی که

لبخندی بر لب داشت، گوشی را گذاشت. مسئول داروخانه که به صحبت های او گوش داده بود به سمتش

رفت و گفت: "پسر...از رفتارت خوشم میاد؛ به خاطر اینکه روحیه خاص و خوبی داری دوست دارم کاری بهت

بدم" پسر جوان جواب داد،" نه ممنون، من فقط داشتم عملکردم رو می سنجیدم، من همون کسی هستم که

برای این خانوم کار می کنه".

فرناز 2008/8/31   

کپي برداري از مطالب اين وبلاگ تنها با ذکر منبع مجاز مي باشد
Copyright © 2008 Fazblog! Inc. All rights reserved

تبليغات

چت روم
برترين هاي اينترنت
مطالب قبلي
لوگو دوستان
آرشيو ماهيانه